تبليغاتX
فانوس
 مــعــرفــي

  شماره‌ي 18    معرفي كتاب    مليحه بهارلو  

عنوان: سالِ بلوا

نويسنده: عباس معروفي

انتشارات: ققنوس

"سال بلوا"، سومین رُمان عباس معروفی است که بعد از "سمفونی مردگان"، در فاصله‌ی سال‌های 68 تا 71 نوشته شده است. البته اولین رمان او با عنوان "ذوب‌شده" در زمان خودش چاپ نمی‌شود و بیست‌و‌شش سال دیرتر به‌دست خوانندگان‌اش می‌رسد.

محل وقوع داستانِ "سال بلوا"، شهر سنگسر است. سنگسر که اکنون به آن مهدی‌شهر می‌گویند، از شهرهای استان سمنان است و درواقع خود عباس معروفی هم اصالتاً متعلق به همان‌جا است.

کتاب، شامل هفت فصل است که هرکدام از شب یک‌ام تا شب هفت‌ام عنوان‌بندی شده است.

در ابتدای هر فصل، صحبت از دار است، دار درازی که سایه‌اش روی شهر افتاده، که برپا شده تا امنیت را در شهر برقرار کند، اما با برپایی آن، نه تنها امنیتی برقرار نمی‌شود، بلکه بی‌نظمی و قتل و غارت، بیش‌تر هم می‌شود. هم‌چنین"دنگ دنگ دنگ"ساعت لنگری سرسرا که همه‌جا در طول داستان صدایش به گوش می‌رسد.

سال بلوا داستانی است درباره‌ی تباهی آدم‌ها. همه‌ی شخصیت‌های این داستان، به نوعی بدبخت و تنها هستند.

شخصیت اصلی کتاب، زنی است به نام "نوشافرین" که دختر سرهنگ نیلوفری است، سرهنگ نیلوفریِ شکست خورده‌ای که از شیراز به سنگسر آمده و بزرگ‌ترین خانه‌ی سنگسر را با باغ‌اش خریده و منتظر نامه‌ی شاه است که او را به مرکز دعوت کند. او تا آخر عمرش در انتظار رسیدن آن حکم است، حکمی که هرگز به دست‌اش نمی‌رسد. پدر که آرزو داشته نوشا را عروس شاه کند، آن‌قدر انتظار می‌کشد و آن‌قدر گریه می‌کند تا این‌که کور می‌شود و زندگی‌اش را با بو کردن لباس‌های نوشا و حسرتِ ندیدن صورت او به پایان می‌رساند، به قول مادر، دو سال قبل از فرارسیدن مرگ‌اش مرده بوده است.

مادر، بعد از مرگ پدر، حضورش کمرنگ و کمرنگ‌ترمی‌شود، مرضِ ناامنی دارد، همه‌ی درها را باز می‌گذارد و از صبح تا شب تسبیح می‌گرداند. انگار که روزگاری زن قدرتمندترین مرد منطقه‌ی فارس نبوده و یک‌روز با شاه قدم نزده و شام نخورده است.

نوشا که دختری زیبا و شیطان بود و زمین و زمان را به‌هم می‌ریخت، حالا گوشه‌ی تخت افتاده و در آن اتاق تاریک و خاموش بیهوش شده است، در ظاهر از ضربه‌های قنداق تفنگ که شوهرش،معصوم، بر سر و بدن‌اش فرود آورده و در واقع از عشق حسینا و حسرت یک لحظه دیدن او.

حسینا که به این شهر آمده تا دنبال برادرهایش بگردد، حالا دنبال خودش می‌گردد. او عاشق نوشاست، هرشب می‌رود یک گوشه‌ی مِی‌فروشی می‌نشیند، شیشه‌ی پنجره را به اندازه‌ی یک کف دست پاک می‌کند و از آن‌جا زل می‌زد به ایوان خانه‌ی نوشا، به این امید که او از آن‌جا بگذرد. اما حالا هیچ‌کس هیچ خبری از او ندارد، انگار آن شهر اصلاً کوزه‌گری نداشته و نوشا همه‌ی آن ماجراها را در خواب دیده است.

جاوید، خدمتکار باوفای آن‌ها، همه‌ی وقت‌اش را درگرمخانه‌اش می‌گذراند، جلوی آتش می‌نشیند و به صدای سوختن چوب گوش می‌دهد.

دکتر معصوم سی‌وشش‌ساله با نوشای هفده‌ساله ازدواج می‌کند. او فقط دنبال جمع کردن پول است، پول‌هایش را در یک صندوق آهنی می‌گذارد و برای بیش‌تر کردن تعداد مریض‌هایش و برای به‌ دار آویختن حسینا، شایع می‌کند که در شهر، جذام آمده و عامل اصلی آن هم حسیناست که باید اعدام شود تا ریشه‌ی جذام از بین برود. عاقبت، دکتر معصوم دیوانه می‌شود و از دارالمجانین سر درمی‌آورد.

کسی هم هست به اسم میرزا حبیب رزم‌آرا که برای مردم قبله تعیین می‌کند و آن‌ها را می‌ترساند که قبله‌شان درست نبوده و رو به خدا نماز نخوانده‌اند و همه‌ی عبادات‌شان باطل است.

یک مستر ملکوم آلمانی هم هست که آمده تا از کوه پیغمبران به کافرقلعه پل بزند و به‌قول میرزا حبیب رزم‌آرامی‌خواهد بین کفر و ایمان پل بزند و درنهایت با چیزهایی که از کافرقلعه پیدا کرده، یک‌دفعه غیب‌اش می‌زند.

و سروان خسروی که فقط دل‌اش به این خوش است که همه‌ی خیابان‌ها به خیابان خسروی ختم می‌شوند، همان خیابان خسروی‌ که تا قبل از مرگ سرهنگ نیلوفری، خیابان نیلوفری بوده است.

داستان به صورت جریان سیال ذهن روایت می‌شود و زمان گذشته و حال، درهم تنیده شده است. درواقع کل ماجرای داستان در شب یک‌ام به صورت پراکنده بیان شده و بعد در طول کتاب، ذره‌ذره از همه‌چیز گره‌گشایی می‌شود. شب یک‌ام قوی‌ترین و بهترین بخش کتاب است و داستان از زبان نوشافرین روایت می‌شود، بعد به ترتیب در فصل‌های زوج، راوی به دانای کل تغییر می‌کند و در فصل‌های فرد، اول شخص است و به‌نظر من، وقتی راوی از اول شخص به دانای کل تغییر می‌کند، از جذابیت داستان کاسته می‌شود.

همچنین کل داستان، همراه با افسانه و اسطوره پیش می‌رود و تا آخر کتاب، همراه با بیان داستان، به سرگذشت شخصیت‌ها در افسانه هم پِی‌ می‌بریم.

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:48  
 مــعــرفــي
  شماره‌ي ۱۷    معرفي كتاب    امين علي‌اكبري   

عنوان: زندانيِ باغان (از مجموعه‌يِ «نيمه‌يِ تاريكِ ماه»)

نويسنده: هوشنگ گلشيري

انتشارات: نیلوفر

«زندانيِ باغان» را با صدايِ گلشيري شنيدم اولين‌بار. در همايشي كه سالِ گذشته به‌مناسبتِ درگذشتِ او در دانشگاه تهران برگزار شد. در اين همايش فيلمِ داستان‌خوانيِ گلشيري در آلمان پخش شد كه در حالِ خواندنِ داستان كوتاهِ «زندانيِ باغان» بود. بعدها خودم داستان را خواندم، اما اين‌بار تفاوت در اين بود كه داستاني را مي‌خواندم و صدايِ نويسنده از ابتدا تا انتها در گوشم بود و احساس مي‌كردم او دارد داستان را برايم تعريف مي‌كند.

باغان، مكاني‌ست خيالي كه در برخي از داستان‌هايِ گلشيري از جمله «نقاشِ باغاني» با آن روبه‌رو مي‌شويم. داستانِ «زندانيِ باغان» برمي‌گردد به خوابي كه شبي گلشيري ديده و بعد تمامِ اتفاقاتِ آن خواب را به‌رويِ كاغذ آورده و شده اين داستان.

داستان به‌صورتِ يك نامه‌نگاري شروع مي‌شود.

"سلام ناصر جان!

نامه‌ات رسيد. خوشحال‌ِمان كرد. ممنون كه يادِ ما كردي. ما هم خوبيم، هستيم، اين‌جاييم. يك‌ جايي‌ست شبيهِ ماسوله، يا همان باغانِ خودِ من، اما اين‌جا خانه‌ها بر بدنه‌يِ اين شيبي كه هست بنا شده، از آن بالا تا آن پايينِِ پايين"

ناصر، در واقع ناصرِ زراعتي‌ست. دوستِ صميميِ هوشنگِ گلشيري كه از اعضايِ اصليِ جلسه‌يِ داستان‌نويسي گلشيري و رفقاي‌اش بود و بعدها رختِ سفر بربست و تركِ وطن كرد.

نويسنده در اين داستان برايِ ناصر از باغان مي‌گويد و به ذكرِ محيطِ اين روستا مي‌پردازد و بعد كم‌كم مي‌رود سراغِ اتفاقي كه در اين باغ براي او افتاده است.

تعهّدِ اجتماعيِ نويسنده كه گلشيري و برخي ديگر به معنايِ واقعي به آن پايبند بودند در اين داستان نمود پيدا مي‌كند. اين‌كه نويسنده نسبت به شرايطِ اجتماعي و تاريخي و سياسيِ كشورش بي‌تفاوت نبوده و روشنفكري را در نگراني از اوضاعِ كشورش معنا مي‌كند. البته اوجِ پديدار شدنِ اين تعهّد در داستانِ «فتح‌نامه‌ي مغان» است كه اتفاقاً در همين مجموعه‌يِ «نيمه‌يِ تاريكِ ماه» گنجانده شده و يكي از شاهكارهايِ داستان كوتاهِِ گلشيري مي‌باشد.

در «زندانيِ باغان» نويسنده توسطِ عدّه‌اي افرادِ ناشناس، موردِ سوال و جواب‌هايِ ممتد قرار مي‌گيرد. سوال‌هايي كه گاهي هيچ ربطي به‌ هم ندارند و گاهي نويسنده را متهّم به كارهايي مي‌كنند كه هيچ‌گاه مرتكب نشده و فقط در داستان‌ها و تفكرات‌اش رخ داده، آن‌جا كه بازجو مي‌گويد:

"خودتي، من خوانده‌ام، همه‌يِ كارهات را خوانده‌ام، مي‌دانم كه هستي. حالا هم هرچه بخواهي هست از […] بگير تا بيوه، حتي شوهردارش هم هست، تو كه بدت نمي‌آيد؟"

"من بايد برگردم، بچه‌هام منتظرند، زنم..."

يا آن‌جا كه او را به جرمِ شخصيت‌هايِ داستاني‌اش متّهم مي‌كنند:

"آن‌جا چي كه تويِ مهتابي نشسته‌اي، هر شب مي‌نشيني و نرم‌نرم عرق‌ات را مزه‌مزه مي‌كني؟"

"آن كه داستان است، يكي ديگر است، راعي است." (اشاره به داستانِ «برّه‌يِ گم‌شده‌يِ راعي»)

"اگر خودت نكرده باشي كه نمي‌تواني بنويسي‌اش."

"داستان است، تازه مالِ بيست‌وچند سال پيش است."

يا جايي ديگر كه نويسنده در جوابِ اين سوال‌هايِ پي‌درپي مي‌گويد:

"اين‌ها همه داستان است. گاهي باور كنيد بعضي‌ها را خواب ديده‌ام، مثل همين كه همين حالا..."

اوجِ اين سوال‌ و جواب‌ها شايد جايي‌ست كه بازجو اصرار دارد جرمي را به اين نويسنده نسبت دهد و مي‌گويد:

"كه يادت نيست؟ من يادت مي‌آورم، بعد، بعدش زنِ بيچاره يكدفه مي‌بيند با بالاتنه‌يِ لخت جلوي يك لندهوري مثلِ تو نشسته، مي‌زند زير گريه."

"عرض كردم من اين را ننوشته‌ام."

"مي‌نويسي، يك‌روزي بالاخره مي‌نويسي‌اش!"

و اين همان تعهّدي‌ست كه از آن صحبت كرديم. پس دليل‌هاي بسياري مي‌توان پيدا كرد براي اين‌كه گلشيري، گلشيري شود. براي اين‌كه آثاري خلق كند كه او را تبديل به يكي از بزرگ‌ترين نويسندگانِ معاصر ايران كند. نويسنده‌اي كه بدونِ شك براي هميشه در ادبياتِ ايران حضور خواهد داشت و آثارش تأثيرِ خودشان را بر نسل‌هايِ پياپيِِ پيگيرِ ادبياتِ معاصر خواهند گذاشت.

مجموعه‌داستانِ «نيمه‌يِ تاريكِ ماه» مجموعه‌يِ ارزشمند و بي‌بديلي‌ست. داستان‌هايِ آن، به گفته‌يِ فرزانه طاهري(همسر گلشيري)، به ترتيبِ تاريخِ نگارش مرتّب شده‌اند. همچنين فرزانه طاهري در مقدّمه‌ي ابتدايِ كتاب گفته:

"... امّا مي‌دانم -و كم‌و بيش به يقين- كه اگر گزيده هم مي‌داد، قطعاً با همين داستانِ «زندانيِ باغان» آن را به پايان مي‌برد كه به‌دليلِ تاريخ نگارش‌اش پايان‌بخشِ اين مجموعه است."

در پايانِ «زندانيِ باغان» بازجو مي‌گويد:

"شيطان‌ايد شماها، همه‌يِ اين‌ها كه مي‌نويسيد وسوسه‌ي شيطاني‌ست، انگار كه خدا نيست، انگار كه هيچ‌وقت هيچ آدمي روي زمين نيست كه رو به قبله بنشيند و هي بگويد، تا صبحِ سحر بگويد: «العفو، خدايا العفو» آخر من از تو مي‌پرسم، اين‌ها چه نوشتن دارد؟ چرا بايد همه‌ش از اين چيزها نوشت؟"

"حالا من چي بنويسم؟"

و در پايان، نويسنده خطاب به ناصر مي‌گويد:

"... من هم مي‌نويسم، مثل حالا كه برايِ تو مي‌نويسم، مي‌نويسم كه بداني و اگر دل‌ات خواست بيايي. جايِ بدي نيست. جا برايِ تو هم هست، اصلاً مي‌داني، با زن و بچه‌هات بيا."

«زندانيِ باغان» يكي از زيباترين داستان‌هايِ اين مجموعه است و به‌راستي مي‌توان قلمِ سحرآميز و منحصر به‌فردِ گلشيري را در اين داستان ديد و ستود. داستاني كه خواندن‌اش، تا مدّت‌ها ذهن را درگيرِ باغان و نويسنده‌اش و نويسندگي مي‌كند.

برايِ من، گلشيري تداعي‌كننده‌يِ بسياري از نوستالژي‌هايِ دور و نزديك است. تداعي‌كننده‌يِ لذّت‌هايِ گوناگوني كه با خواندنِ آثار او بهره برده‌ام. از همين‌روست كه او را متعهّدترين نويسنده‌ي معاصرِ ايران مي‌دانم. بدونِ شك،  «شازده احتجاب»، «جن‌نامه»، «برّه‌يِ گم‌شده‌يِ راعي» و... خيلي از داستان‌هايِ بلند و كوتاهِ او، برايِ هميشه، معاصرِ زمانه‌شان خواهند بود و هيچ‌گاه طراوت و تازگيِ‌‌شان را از دست نخواهند داد. چيزي كه هست، قلمِ گلشيري را بايد كشف كرد، تنها سختيِ كار همين‌جاست، از آن به‌ بعدش ديگر تماماً لذّت است و آموختن و كشف كردن. مطمئناً خواندنِ دوباره و سه‌باره‌يِ «شازده احتجاب»، به اين مي‌ارزد كه اثري را كه به‌عنوانِ يكي از سه اثرِ برترِ صد سال داستان‌نويسيِ ايران انتخاب شده، بخوانيم و كشف كنيم. خالي از لذّت نخواهد بود.

 

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 20:3  
 گـفـت‌وگـو

  توضيح:   مطالبِ پربيننده‌ي سايتِ ادبيِ «ادبیاتِ ما» با هماهنگي و اجازه‌ي قبلي از مديريتِ سايت، در اين وبلاگ بازنشر مي‌شود.

  تذكر:   هرگونه استفاده از كل و يا قسمتي از اين مطالب، بدونِ اجازه‌نامه‌ی كتبيِ مديريتِ سايتِ «ادبياتِ ما»، ممنوع مي‌باشد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  گفت‌وگو    شماره‌ي ۲ 

  گفت‌وگو با محمدرضا گودرزی 

تنها می‌توان چگونه ننوشتن را آموزش ‌داد.

پيش‌گفتار: صحبت بر سر کارِ کارگاه‌های داستان‌نویسی شاید بحثِ جدیدی در ادبیاتِ ما نباشد امّا این‌بار تصمیم گرفتیم که سراغِ یکی از نویسندگان و مدرسانِ قدیمی کشور برویم و بدونِ هیچ جبهه‌گیری موافق و مخالفی ببینیم که در درونِ این کارگاه‌ها چه می‌گذرد و این کارگاه‌ها قرار است که چه نتیجه‌ای را در برای اعضایِ خودشان داشته باشند. در ابتدا به‌نظرمان صحبت درباره‌ي این موضوع کمی سخت می‌آمد امّا با برخوردِ خوب و استقبالی که این مدرسِ قدیمی کارگاه‌های داستان‌نویسی داشت همه‌چیز به‌خوبی پیش رفت. حاصلِ این مصاحبه‌ی مفصل در ادامه آمده است و امیدواریم که توانسته باشیم برای سوال‌هایی که پیش از این درباره‌ي این مبحثِ مهمِ ادبیات در ذهن‌ها بود پاسخی مناسب پیدا کنیم.


ادبیاتِ ما: اول از همه خیلی ممنونیم که دعوتِ ما را برای مصاحبه قبول کردید و وقت‌تان را در اختیارِ ما گذاشتید. همان‌طور که می‌دانید بحثِ کارگاه‌های داستان‌نویسی از همان اولی که کارگاه‌ها تویِ ایران شکلِ رسمی به خودشان گرفتند شروع شد و مخالفین و موافقانی برای خودش داشت. می‌خواستم به‌عنوان شروعِ صحبت، درباره‌ي روندِ شکل‌گیریِ کارگاهِ داستان‌نویسی و تاریخچه‌ي آن ازتان بپرسم.
پیشینه‌ي کارگاه‌های داستان‌نویسی در اصل برمی‌گردد به نشست‌های روشنفکری که یک عده‌ای دور هم جمع می‌شدند و درباره داستان‌هایی که خوانده می‌شد نظر می‌دادند. تا جایی که من می‌دانم توی این زمینه برای اولین‌بار اصفهانی‌ها بودند که چنین برنامه‌هایی را در جُنگِ اصفهان داشتند.
ادبیاتِ ما: جنابِ گودرزی به‌نظر شما شروعِ این جریان‌ها را نمی‌شود به کافه‌نشینی‌های زمانِ هدایت نسبت داد و در اصل آن جمع‌ها را پیش‌زمینه‌ي این حرکت دانست؟
بله، در اصل کافه‌نشینی و دور هم جمع شدنِ اهالیِ فرهنگ بود که باعثِ به‌وجود آمدنِ جمع‌خوانی و در ادامه کارگاه‌های آموزشی شد. در تهران هم تا جایی که من می‌دانم، پیش از اینکه کارگاه‌ها به شکلِ امروزی دربیایند کسانی که صاحب‌نظر بودند دورِ هم جمع می‌شدند و صحبت می‌کردند. کم‌کم که داستان‌ها و نویسنده‌ها از لحاظِ کیفی و کمّی پیشرفت کردند، این جمع‌ها تخصّصی‌تر شدند. ابتدا حضور در این جمع هایِ تخصصی آزاد نبود و هرکسی نمی‌توانست به‌راحتی واردِ آن‌ها بشود. از اولین کلاس‌هایِ عمومی فکر می‌کنم کارگاهِ داستانِ گلشیری در گالری کسری بود، البته براهنی هم چنین کارگاه‌هایی را در همان دوره داشت که درست در خاطرم نیست کجا برگزار می‌شد.
ادبیاتِ ما: در حقیقت شما برگزاریِ این کارگاه‌ها را به‌نوعی امری اجتناب‌ناپذیر و الزامی برایِ آن دوره می‌دانید؟
بله، بدونِ شک این‌جوری بوده. آدرنو نظرِ جالبی دارد که اصلِ اختلاف‌اش با والتر بنیامین درباره‌ي صنعتِ فرهنگ هم بر سر آن بود، آدرنو به هنرِ تخصّصی اعتقاد داشته. برای مثال می‌گفته نقاشی را باید حتماً در گالریِ نقاشی دید و یا گیشه‌ي سینما باعثِ تنزل سینما می‌شود و موسیقی را باید حتماً در تالار گوش داد و عرضه‌ي آن به‌صورتِ ضبط شده از ارزشِ آن می‌کاهد. او درباره‌ي ادبیات هم چنین نظری داشته؛ مثلاً می‌گفته که جویس تنها مخاطبِ تخصصی دارد و مخاطبِ عام آثارِ او را در نمی‌یابد که بتواند درباره‌ي آن نظر بدهد. امّا وقتی تعدادِ نویسنده‌ها زیاد می‌شود ‌طبیعتاً تعداد مخاطب هم زیاد می‌شود و این امر اجتناب‌ناپذیر است. در واقع کارگاه‌ها به‌خاطرِ همین تعددِ سلایق به‌وجود آمدند و جُنگِ اصفهان به این جلساتِ کافه‌ای هویت داد و با نظم و استمرار جایگاهِ تثبیت‌شده‌ای به آن بخشید.
ادبیاتِ ما: پس لزومِ آموزش در کارگاه‌هایِ آموزشی در همین تعددِ سلایق و دیدگاه‌ها بوده؟
دیدگاهی هست که می‌گوید «ادبیات یک نوع زبان است» و همان‌طور که نمی‌شود زبانِ روسی را بدونِ دانستنِ الفبا و قواعدِ آن آموخت، ادبیات را هم بدونِ دانستن این اصولِ اولیه نمی‌توان فراگرفت و خوانشِ درستی از آن داشت و از طرفی در ادامه عده‌ای بودند که این نیاز را در خودشان می‌دیدند که باید آموزش ببینند. آدم اگر فقط توی تنهاییِ خودش بنویسد، هم فکر می‌کند خوب می‌نویسد، هم فکر می‌کند خوب حرف می‌زند و نقد می‌کند ولی حضور در جمع باعث تعاملِ بیشتر بین علاقه‌مندان به ادبیات می‌شود.
ادبیاتِ ما: در حقیقت تفاوت وجود دارد بینِ آن جمع‌خوانی‌ها و کارگاهِ داستان‌نویسی؟
- بله. به‌نظرِ من کلاس یعنی یک سری مباحث و سرفصل‌ها. تعریفِ شخصیت‌پردازی، زاویه‌ي ‌دید، صحنه و مکان و... امّا توی جمع‌خوانی یک عده دور هم جمع می‌شوند و درباره‌ي داستان‌هایی که خوانده می‌شود نظرات‌ِشان را می‌گویند و بحث می‌کنند و آموزش در حینِ این بحث‌ها اتفاق می‌افتد.
ادبیاتِ ما: نظرِ شما درباره‌ي ورودیِ کارگاه‌ها چیست؟ یعنی برای ورود به کارگاه باید یک‌سری خصوصیت در فرد وجود داشته باشد یا اینکه این کلاس‌ها برای هر کسی مناسب است؟        دو نوع دیدگاه وجود دارد: کارگاه‌هایی که بیشتر بر وجهِ آموزشی تکیه دارند و ادعا می‌کنند که ما هر کسی را با هر خصوصیتی بعد از یک مدّت می‌توانیم نویسنده کنیم. دیدگاهِ دیگر که من هم به آن معتقدم این است که ما نمی‌توانیم نویسنده پرورش بدهیم و به‌نظرِ من اگر یک‌سری ویژگی‌هایِ اولیه وجود نداشته باشد مدرسِ کارگاه کاری نمی‌تواند برایِ شخص بکند.
ادبیاتِ ما: یعنی ویژگی‌هایی که غیرِ اکتسابی هستند و ذاتی؟
نمی‌شود گفت غیرِ اکتسابی. ببینید، همان‌طور که مارکز هم در یکی از مصاحبه‌هایش گفته دو ویژگی باید در هر داستان‌نویسی وجود داشته باشد. اول اینکه داستان‌گویِ خوبی باشد و دوم اینکه داستان‌نویس خوبی. یک داستان‌گوی خوب باید تعلیق و جاذبه را در روایتِ خود داشته باشد. مثلاً یک لطیفه را هرکس یک جور تعریف می‌کند و تعریفِ یکی خنده‌دار است و دیگری نه. یک داستان‌نویسِ خوب باید یک داستان‌گو و قصه‌گویِ خوب هم باشد. این خصوصیت یاد دادنی نیست و در کارگاهِ‌ داستان‌نویسی نمی‌شود آن را آموزش داد. این ویژگی از همان کودکی در وجود هر کسی، بسته به محیط زندگی و تجربه‌هایِ زندگیِ او پرورش می‌یابد و معمولاً در کشورهایِ توسعه‌نیافته مثلِ ما و آمریکای لاتین این خصوصیت وجود دارد، چون زیاد اهل حرف زدن و روایت کردن هستیم. در مجموع داستان‌نویسی که آن خصوصیتِ اول را نداشته باشد هرچقدر هم که آموزش ببیند داستان‌اش باز هم آن روح را ندارد و شاید شما نتوانی از لحاظِ فنی ازش ایرادی بگیری ولی از داستان‌اش لذّت نخواهی برد.
ادبیاتِ ما: شما در کارگاه‌ برای آموزش چه شیوه‌ای دارید؟                                                    به‌نظرِ من ما عناصرِ داستانیِ ثابتی نداریم که من مثلاً بیایم شخصیت‌پردازی را توضیح بدهم چون شخصیت‌پردازی چیزِ ثابتی نیست و در داستان‌های مختلف متفاوت. مثلًا توی داستان‌های مکان‌محور، مکان، شخصیت حساب می‌شود مثلِ داستان‌های وحشتناک یا در داستان‌های بورخس بعضی مواقع چاقو شخصیتِ داستان است و نقش‌اش بیشتر از آدم‌هایِ داستان. به‌خاطرِ همین حینِ جمع‌خوانی، تویِ هر داستان ما درباره‌ي شخصیتِ آن داستان و باقیِ عناصرش صحبت می‌کنیم. به‌خاطرِ همین است که مدرسِ کارگاه مسئولیتِ زیادی دارد و باید به همه‌یِ گونه‌ها اشراف داشته باشد، انواعِ گونه‌ها را  بداند و به هیچ‌کدام تعلقِ خاطر نداشته باشد.
ادبیاتِ ما: این‌طوری که من فهمیدم در کارگاه روند خاصی ندارید و هرکسی بر اساسِ ایده‌هایِ خودش داستان‌اش را می‌نویسد و تویِ جلسه می‌خواند.؟
من فکر می‌کنم جاهایِ دیگر حتماً الگویی برای کارشان دارند و بر اساسِ یک الگویِ قطعی و یک سلسله بحث‌هایِ ثابت سعی می‌کنند آن الگو را پیاده کنند اما من معتقدم که نباید این‌جور باشد و ما باید اصالت را در خواندنِ متن بگذاریم.
ادبیاتِ ما: افرادِ کارگاه داستان‌های‌ِشان را باید بر اساس موضوعِ خاصی که شما تعیین می‌کنید بنویسند یا هر فرد تنها ملزم به این است که هر جلسه داستانی بنویسد و بیاورد؟
توی کارگاه برایِ اینکه جرقه‌ای در ذهنِ داستان‌نویس زده شود یک موضوع را برایِ داستانِ هفته‌ي بعدش انتخاب می‌کنیم. برای مثال درباره‌ي انتقام که هر کسی ممکن است این موضوعِ انتقام را یک جور در داستان پیاده کند. رئال، فانتزی، سوررئال و یا داستانی متفاوت که هرکدام باید در گونه‌ي خودش بررسی شود. به این نکته هم توجه داشته باشد که اگر ما بگوییم بر اساسِ «انتقام کار غلطی است» داستانی فقط برایِ تمرین بنویسید، این می‌شود مضمون و نه موضوع و این غلط است. کارهایِ دیگری هم هست مثلِ اینکه بگوییم بر اساسِ یک حسِ خاص داستان بنویسید و یا اینکه تمرین‌های ساختارگرایانه برای تقویتِ انسجامِ ذهنیِ داستان‌نویس بدهیم و بگوییم با سه‌تا کلمه‌یِ بی‌ربط داستانی بنویسند.
ادبیاتِ ما: شما به این حرف اعتقاد دارید که «ما در کارگاه چگونه نوشتن را به شما آموزش می‌دهیم نه چه نوشتن را»؟
ریشه‌ي این سخنِ درست از فرمالیست‌ها‌ست، البته فرمالیست نه به معنایِ بدِ آن. چون یک دوره‌ای تويِ ایران به هرکسی می‌گفتند فرمالیست انگار که می‌خواستند بهش فحش بدهند. در یک نشستی ما بودیم و من داشتم درباره یک متنی صحبت می‌کردم، یک نفر که اسم هم نمی‌خواهم ببرم بلند شد و گفت شما فرمالیستی. من گفتم اتفاقاً حرفِ خوبی زدی، بنیان تمامِ این تفکراتِ نقدِ جدید، چیزی نیست به‌جز تلاش فرمالیست‌ها البته در معنایِ روسی آن و نقدِ جدید بدونِ فرمالیست اصلاً معنایی ندارد امّا چون فرمالیست را در روسیه کوبیدند و گفتند این شکل‌گرایی بی‌توجهی به انسان است، دیگر به معنای غلطِ آن در ایران استفاده شد، در حالی که این‌طور نیست. در مورد آن جمله‌ای که گفتید من معتقدم که ما حتی نمی‌توانیم چگونه نوشتن را به کسی یاد بدهیم بلکه تنها درباره‌ي چگونه ننوشتن صحبت می‌کنیم و این تنها مرحله‌ي اول است و در مرحله‌ي بعد، داستان که تنها مسائلِ فرمی نیست و بعد از اینکه فرم و تکنیک در یک داستانی درست شد مسأله‌یِ چه چیزی گفتن هم مهم می‌شود.
ادبیاتِ ما: پس شما رویِ وجودِ تفکر هم الزام دارید. آن‌وقت برایِ این قسمت چه روندی را در کارگاه پیش‌بینی کرده‌اید؟
نوعِ تفکر چیزی‌ست که در وجودِ هر نویسنده‌ای هست. من نویسنده‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کنم. نویسنده‌هایی که روشنفکر هستند و نویسنده‌هایی که زندگیِ اجتماعیِ وسیعی داشته‌اند مثلِ احمد محمود یا محمود دولت‌آبادی که تجاربِ زندگیِ متنوعی داشتند واین‌ها اندیشه و محتوا و چه گفتن‌شان متفاوت از کسی‌ست که فقط روشنفکر بوده و رفته دانشگاه و ازدواج کرده و تمام داستان‌هاش توی همین حال و هواها می‌گذرد. حالا نه به این دسته می‌توانیم بگوئیم که این‌طور ننویسند و نه به آن دسته. امّا یکی که تجربه‌ي زیستیِ خاصی ندارد و می‌خواهد ادای آن دسته‌ي دیگر را دربیاورد می‌رود سراغ دخترک کبریت‌فروش نوشتن و سمت کلیشه و تصنع.  من معتقدم که چه گفتن مهم است اما نه اینکه شما چه بگویید. برای مثال برای جنوبی‌ای که توی جنگ بوده همین جنگ می‌شود چه گفتن‌اش و ارزش‌گذاری نمی‌شود کرد که کدام‌یک از دیگری برتر است، این امر وابسته به جهانِ شخصیِ نویسنده است و هرکسی می‌تواند با داستانی ارتباط برقرار کند و از آن لذّت ببرد. در نتیجه همه‌ي داستان‌ها محتوا دارند و در کل داستانِ بی‌محتوا وجود ندارد.
ادبیاتِ ما: این اعتقاد که هرکسی بعد از یک‌مدّت حضورِ مستمر در کارگاه می‌تواند نویسنده شود را قبول دارید؟
- مسلماً هیچ تضمینی برای نویسنده شدن وجود ندارد. معمولاً وقتی من جایی برای تدریس می‌روم که از جوّ کلی‌اش بی‌اطلاعم از کسانی که می‌خواهند کارگاهم بیایند درباره‌ي انگیزه‌هاشان می‌پرسم. هرکسی به دلیلی آنجا می‌آيد. یکی برای شهرت، یکی می‌خواهد بتواند یک داستان را راحت نقد کند و یکی هم می‌خواهد نویسنده شود و من باید به هر گروهی که علاقه‌مندِ ادبیات است کمک کنم ولی آن شرط‌هایی که اول گفتم باید در وجودِ هرکسی باشد. در مقابل، این تضمین در حوزه‌ي نقد وجود دارد که هر کسی بعد از حدّاقل یک‌سال حضور در کارگاه بتواند هر داستانی را به‌راحتی نقد کند اما تضمینی برای نویسنده شدن وجود ندارد.
ادبیاتِ ما: خب در ادامه‌ي آن دو ویژگی اولیه که هرکسی برای نویسنده شدن احتیاج دارد، مسلماً نقشِ مطالعه و پشتکار هم نمی‌تواند جایگاهِ کمی باشد. شما برای مطالعه چه پیشنهادهایی دارید؟
مخالفان کارگاه بر یکی از چیزهایی که تکیه می‌کنند این بحث است که همان‌طور که در گذشته می‌گفتند شما برای شاعر شدن احتیاج دارید که حدّاقل سی ‌هزار بیت شعر از گذشتگان را حفظ کنید الان هم اگر کسی برایِ مثال چند هزار داستانِ کوتاه خوانده باشد، کم و بیش اصول داستان‌نویسی را یاد گرفته. من این نظریه را تا حدودی قبول دارم اما می‌گویم تنها خواندنِ صرف ملاک نیست و چه خواندن خیلی مهم است. کارگاه در اینجا به کمکِ فرد می‌آید و این تعامل با همدیگر و این جمع‌ها به سلایقِ فرد کمک می‌کند.
ادبیاتِ ما: جنابِ گودرزی این بحث خیلی مواقع مطرح می‌شود که آیا یک داستان‌نویسِ خوب حتماً باید یک مدرس خوب باشد یا اینکه اصلاً مدرسِ کارگاه باید داستان‌نویسِ خوبی باشد؟
من می‌خواهم روی این نکته تاکید کنم که لزوماً یک داستان‌نویسِ خوب مدرسِ خوبی نیست چون داستان‌نویسِ موفق دنیایِ شخصیِ خودش را دارد و می‌خواهد راهی را که خودش در آن موفق شده، به بقیه یاد بدهد و به‌خاطرِ این به سبک و گونه‌ي خودش تعلقِ خاطر پیدا می‌کند و از باقیِ گونه‌ها دور می‌ماند. در مورد داوری هم همین‌طور است. توی خیلی از مسابقات من دیده‌ام که نویسنده‌هایِ موفق را برایِ داوری دعوت می‌کنند و آن نویسنده نمی‌تواند در مقامِ داوری خوب عمل کند. چون داورِ جایزه‌ي ادبی  و مدرسِ کارگاه، اول از همه باید منتقد و نظریه‌پردازِ خوبی باشد و سلیقه‌ای رفتار نکند.
ادبیاتِ ما: اگر اجازه بدهید می‌خواستیم درباره‌ي کارگاهِ گلشیری و خروجیِ آن به‌عنوان موفق‌ترین کارگاهِ داستان‌نویسی ایران بحث کنیم و ببینیم به‌نظر شما نتایجِ این کارگاه چقدر برایِ ادبیات ما مفید بود.
عده‌ای معتقدند که اگر گلشیری توی خانه‌اش می‌نشست و به‌جای وقت گذاشتن برایِ دیگران، داستان و رمانِ خودش را می‌نوشت شاید چندین اثرِ شاخصِ دیگر به ادبیاتِ ما اضافه کرده بود. اما به‌نظر من گلشیری با این کارش توانست کسانی را پرورش بدهد که هرکدام مستعدِ این باشند که شاهکاری خلق کنند و این نتیجه‌اش چندین برابر بشود و به عقیده‌يِ من تمامِ این آثار غیرِ مستقیم به او برمی‌گردد و پایِ او نوشته می‌شود. کسانی که از آن جلساتِ جمع‌خوانیِ گلشیری بیرون آمدند اکثراً موفق بودند و همان‌طور که خودتان هم می‌دانید الان هرکدام از شخصیت‌هایِ مشهورِ ادبیاتِ ما هستند ولی الزامی وجود ندارد که چون این‌ها از کارگاهِ گلشیری بیرون آمده‌اند موفق شده‌اند و اگر آن کارگاه وجود نداشت هیچ‌کدام الان در ادبیات نبودند.
ادبیاتِ ما: شما اعتقاد به این موضوع ندارید که گلشیری با کارگاه‌اش یک نسلِ جدید به داستان‌نویسیِ ما معرفی کرد. نسلی که هم از لحاظِ تعداد و هم از لحاظِ تعدد تفکر باعث تقویتِ بدنه‌ي ادبیاتِ ما در این نسل شدند و نبودِ این کارگاه می‌توانست به بدنه‌ي ادبیاتِ ما لطمه وارد کند؟
بدونِ شک نمی‌شود تأثیرِ گلشیری را در ادبیاتِ امروز نادیده گرفت و راحت از کنارش رد شد. حالا تأثیر می‌تواند به این معنی باشد که نویسندگانی را پرورش داد با یک دیدگاهِ خاص یا ضدّ یک دیدگاهِ خاص. در آمریکا ادبیاتِ خلاق را در دانشگاه تدریس می‌کنند و اکثرِ نویسنده‌های معروف‌اش زاییده‌يِ این کلاس‌ها هستند اما در اروپا این‌طور نیست بنابراین نمی‌شود به جد گفت که اگر کارگاهِ گلشیری نبود بدنه‌ي ادبیات از بین می‌رفت. به‌نظرم بحثِ کارگاه صلبی و ایجابی نیست. اگر کارگاه وجود نداشته باشد تغییراتی به‌وجود می‌آید.
ادبیاتِ ما: بحثِ من هم همین است. و می‌خواهیم درباره‌ي همین تفاوت‌ها صحبت کنیم. به نظرِ شما نسلِ قبل‌تری که در ادبیاتِ ما بودند و هیچ‌کدام توی کارگاهی حضور نداشتند با این نسلِ جدید چه تفاوت‌هایی دارند؟
به‌نظرِ من داستان‌نویس‌های نسلِ جدید خودآگاهانه‌تر می‌نویسند که یک عده این خصوصیت را ضعف می‌دانند و یک عده قوّت. نویسنده‌هایی که خیلی جدی می‌نویسند و کارهایِ فرمیِ پیچیده‌ای دارند فکر نکنید که توی تنهایی به آن رسیده‌اند. این تویِ جمع بودن و از هم تأثیر گرفتن خیلی به آنها کمک کرده. از طرفی این خودآگاهانه بودن باعثِ تصنعی شدنِ داستان‌ها می‌شود و اگر ما بتوانیم از سدِ این تصنع رد بشویم و خودمان را درگیرش نکنیم مسلماً موفق‌تر خواهیم بود.
ادبیاتِ ما: چرا این مشکل همیشه وجود داشته که هر جمعی یا گروهی که در ادبیات تشکیل می‌شود بعد از یک مدّت تبدیل به یک باند می‌شود و دیگر هیچ گروهی گروهِ دیگر را قبول ندارد؟
این مشکلی‌ است که هیچ ربطی به ادبیات ندارد و در اصل به فرهنگِ جامعه برمی‌گردد. این مشکل در تمام حوزه‌هایِ روشنفکریِ ما هست و برای اصلاح‌اش اول از همه باید جامعه اصلاح بشود. در اصل درست‌اش این است که بحث بر سرِ داستانِ خوب باشد نه مسائلِ ارزشی. اگر این‌طور باشد تمامِ اندیشه‌ها می‌توانند در کنار هم قرار بگیرند اما متأسفانه این مشکل ریشه‌ای است و به کلّ فرهنگ مربوط است.
ادبياتِ ما: در آخر خیلی ممنونیم که وقتِ خودتان را در اختیارِ ما قرار دادید.

 

منبع: سايتِ «ادبیاتِ ما»

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 18:50  
 مــعــرفــی

  شماره‌ي ۱۶    معرفي كتاب    محبوبه معدني‌پور   

عنوان: آن‌ طرفِ خيابان  

  نويسنده: جعفر مدرس‌صادقي

نشر: مركز

مقدمه

«می‌دانیم که ادبیات چیزی یاد نمی‌دهد. ادبیات فراتر از این حرفاست. هیچ‌کس نمی‌خواهد  با خواندن رمان و داستان کوتاه چیزی یاد بگیرد. خواندن ادبیات تجربه‌ای است فراتر از آموختن فراتر از تحقیق و تتبع و فراتر از وقت گذرانی... ادبیات غایتِ آمالِ ماست. ادبیات عالی‌ترین محصولِ زندگی و مقصودِ معشوقِ ماست.» این‌ها را جعفر مدرس‌صادقی در مقدمه‌ي مجموعه‌ي «بازخوانی متون کهنِ» خود نوشته.

 

درباره‌ي نويسنده

جعفر مدرس‌صادقی نویسنده‌ي و مترجم معاصر ایرانی است. او در سال ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات دبیرستانی‌اش را در اصفهان به پایان رسانید و برای ادامه‌ي تحصیلات به تهران رفت(۱۳۵۱). اولین داستان کوتاه‌اش در شماره‌ي تیرماهِ ۱۳۵۲ ماهنامه‌ي «رودکی» به‌چاپ رسید.

 

مجموعه ‌داستان‌ها

اولین کتاب‌اش که مجموعه هشت داستان کوتاه بود -«بچه ها بازی نمی کنند»- در سال ۱۳۵۶ منتشر شد. در همان‌سال داستان بلندی نوشت به نام «نمایش» که در تابستان ۱۳۵۹ به چاپ رسید. به جز این دو کتابِ اول، چهار مجموعه داستان کوتاه از این نویسنده به چاپ رسیده که از این قرار است :

- قسمت دیگران و داستان‌های دیگر(۱۳۶۴)

- دوازده داستان(۱۳۶۹)

- کنار دریا مرخصی و آزادی(۱۳۷۷)

- آن‌طرف خیابان(۱۳۸۱)

 

رمان‌ها

- گاو خونی(۱۳۶۲)

- بالون  مهتا(۱۳۶۸)

- سفر کسرا(۱۳۶۸)

- ناکجاآباد(۱۳۶۹)

- کله‌ی اسب(۱۳۷۰)

- شریک جرم(۱۳۷۲)

- عرض حال(۱۳۷۶)

- شاه‌ کلید(۱۳۷۸)

- من تا صبح بیدارم(۱۳۸۲)

- آب و خاک(۱۳۸۴)

  و...

 

ترجمه‌ها و تصحیح‌ها

این نویسنده علاوه بر داستان‌نویسی در دو حوزه‌ي ترجمه و ویرایشِ متونِ کلاسیک هم  کار کرده است. مجموعه‌ای از ترجمه‌های او شامل  ترجمه‌ی هفت داستان کوتاه از: شرلی جکسون، آن تایلر، آن بیتی، جان آپدایک، ریموند کارور، توبیاس ولف و کازوِئو ایشی‌گورو، به‌نام «لاتاری چخوف و داستان‌های دیگر» منتشر شده است(۱۳۷۱).

از مجوعه‌ي بازخوانیِ متونِ كهن، شاملِ ویرایش‌های جدیدی از آثار منثور ادبیات کلاسیک  فارسی، هشت کتاب تا کنون به چاپ رسیده است:

- ترجمه‌ي تفسیر طبری

- مقالات مولانا

- تاریخ سیستان

- سیرت رسول‌الله

- عجایب‌نامه

- قصه‌های شیخ اشراق

- تاریخ بیهقی

ویرایشِ جدیدی از ترجمه‌ي میرزاحبیب اصفهانی  از کتابِ «سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی»(۱۳۷۹) و ویرایش جدیدی از «تفسیر عتیق نیشابوری»(۱۳۸۰) و نیز برگزیده‌ای از داستان‌های  کوتاهِ صادق هدایت به‌نامِ «صادق هدایتِ داستان‌نویس»(۱۳۸۰) خارج از مجموعه‌ي بازخوانیِ متونِ كهن  به چاپ رسیده‌اند.

 

 

آن‌طرف خيابان

کتاب، چهار داستان دارد با نام‌های:

«آن طرف خیابان»؛ دختری که تحت تأثیر محبت‌ها و توجه‌های استاد نقاش‌اش قرار گرفته و کار نقاشی را جدّی گرفته و نمایشگاه نقاشی بر پا می‌کند و...

«پدرها و پسرها»؛ دو دوستی که اکنون در میان‌سالی دوباره رو در روی هم قرار گرفته‌اند و زندگی و عشق خود و پدرها را مرور می‌کنند...

«باغ مشیر»؛ همکارهای قدیمی که اکنون به‌هم سر می‌زنند؛ همکاری که با  پول نزول ثروتمند شده و همکار دیگر که با ناراحتی به عمل همکارش فکر می‌کند و... این داستان جزو داستان‌های برگزیده‌ی داوران دوره‌ی دوم جایزه‌ی هوشنگ گلشیری بود.

«برای کی حمام بسازم» پیرمردی که ارباب دهی بوده و اکنون بچه‌هایش به خارج  رفته‌اند، و او طی نامه ای دارد ماجرای سفر آخرش  به روستا را برای دخترش بازگو می‌کند...

 

نظر

شخصیت‌های داستان‌های مدرس‌صادقی قهرمان نیستند؛ آدم‌های عادی‌اند که در دوره‌های مختلف زندگی می‌کنند. یکی از ویژگی‌های داستان‌های مدرس‌صادقی این است که  کلی‌بافی ندارند و اصلاً قصد ندارند دنیا را تکان دهند.

 

 

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 و ساعت 18:10  
 گـفـت‌وگـو
  توضيح:   از اين به بعد مطالبِ پربيننده‌ي سايتِ ادبيِ «ادبیاتِ ما» با هماهنگي و اجازه‌ي قبلي از مديريتِ سايت، در اين وبلاگ بازنشر مي‌شود.

  تذكر:   هرگونه استفاده از كل و يا قسمتي از اين مطالب، بدونِ اجازه‌نامه‌ی كتبيِ مديريتِ سايتِ «ادبياتِ ما»، ممنوع مي‌باشد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  گفت‌وگو    شماره‌ي ۱ 

  گفت‌وگو با پدرام رضايي‌زاده 

  «آقا»ی ما گلشیری است!


ادبیات ما: تا آنجایی که من می‌دانم پدرام رضایی‌زاده یک مجموعه شعر در سال ۸۳ چاپ کرده و پیش از آن هم در مطبوعات فعالیت داشته و در سال ۸۷ اولین مجموعه داستان خودش را چاپ می‌کند. به نظر خودت چقدر این سه شاخه‌ي مختلف ادبیات به‌هم مرتبط هستند و ما پدرام رضایی‌زاده را در آینده در کدام یک از این شاخه‌ها فعال‌تر خواهیم دید؟

راست‌اش من نمی‌توانم حکم بدهم، اما آن‌چه برای خودم پیش آمده این است که سال ۸۱ یا ۸۲ و بعد از شرکت در کلاس‌های حسن میرعابدینی، مثل خیلی از آدم‌های دور و برمان که بعد از شرکت در یک دوره‌ی چندماهه خیال می‌کنند در آن حوزه برای خودشان کسی شده‌اند و باید بیایند وسط میدان، چند یادداشت راجع به کتاب‌های مطرح آن روزها در وبلاگم نوشتم. یکی از این یادداشت‌ها باعث آشنایی من با احمد غلامی و تیم‌شان در روزنامه‌ی «همشهری» شد و بعد هم با انتشار روزنامه‌ی «شرق»، من شدم یادداشت‌نویس حق‌التحریری صفحاتِ فرهنگیِ این روزنامه. شانس آن را داشتم که حدود دو سال به‌شکلِ منظّم کنارِ این گروهِ فوق‌العاده –احمد غلامی، مهدی یزدانی‌خرم، مریم افشنگ، لیلا نصیری‌ها، محسن آزرم و حسن محمودی- کار کنم و یاد بگیرم و یاد بگیرم و آدم‌های این فضا و اهلِ ادبیات را بهتر بشناسم، اما بعد از توقیف این روزنامه و کوچ بعضی از این دوستان به «اعتماد» و چندپاره شدن این جمع،  به دلایلی تصمیم گرفتم از فضای مطبوعات فاصله بگیرم و بعد از یک دوره همکاری کوتاه با «همشهری ماه»، «اعتماد» و «هم‌میهن»، از سال ۸۵ یا ۸۶ دیگر از فضای کار مطبوعاتی جدی دور شده‌ام. این‌ها را گفتم تا برسم به این‌جا که اگر فرصت کار کردن کنار آدم‌هایی که نام‌شان را بردم برای من پیش نمی‌آمد و اگر سال ۸۳ آن مجموعه‌ی کوچک چاپ نمی‌شد، مطمئن باش الان من و تو درباره‌ی «مرگ‌بازی» و ادبیات و... حرف نمی‌زدیم.


ادبیات ما: نقش اولین کتاب را در آینده‌ي یک نویسنده چطور می‌بینی؟ کتابی صرفاً برای ورود به ادبیات با یک‌سری معیارهای حداقل یا آغاز شناسنامه‌ي کاری یک نویسنده؟ خودت برای کتاب اولت چقدر سخت‌گیری کردی؟

به هرحال باید از یک جایی شروع کرد، قرار هم نیست که کار اول همه‌ی آدم‌ها شاهکار از آب دربیاید. اتفاقاً چندسالی است که بعضی‌ها راه افتاده‌اند و خرده می‌گیرند به کارهایی که در این چندسال از نویسندگان جوان منتشر شده، بعد که پای صحبت‌شان می‌نشینی یا گذشته‌شان را مرور می‌کنی، می‌بینی بعضی‌هایشان تنها از شاهکارهایی حرف می‌زنند که در کشوی میز کارشان خاک می‌خورد و نمی‌دانم چرا هیچ ناشری هم حاضر به چاپ‌شان نمی‌شود و بعضی‌های‌شان هم فراموش کرده‌اند که با چه داستان‌هایی وارد میدان شده‌اند. مهم‌ترین اصل برای من این است که کار جدیدم چند قدم از کار –کارهای- گذشته‌ام جلوتر باشد و شرط‌اش هم به گمانم این است که دچار توهم نشوم و هیچ‌وقت فراموش نکنم کجا ایستاده‌ام، ضعف‌هایم چیست و چقدر فاصله دارم با چیزی که دوست دارم –تو بگو، باید-  باشم. الان که با هم حرف می‌زنیم، من دیگر آن آدم سال ۸۲ نیستم، معیارهایم هم با معیارهای آن‌روزها تفاوت دارد و اگر امروز نظرم را درباره‌ی آن مجموعه بپرسی، می‌گویم هفت-هشت‌تای‌شان را همچنان دوست دارم و خوشحالم از این‌که اسم من پای‌شان نوشته شده، اما کلّیت‌ آن مجموعه را  قابلِ دفاع نمی‌دانم.


ادبیات ما: توی داستان نویس‌های معاصر و بلاخص آن‌هایی که به داستان کوتاه‌نویس بیشتر شهرت دارند کدام نویسنده را از باقی بیشتر می‌پسندی و در مجموع نظرت درباره‌ي وضعیتِ داستانِ کوتاهِ ایران چیست؟

این‌طور وقت‌ها آدم حتماً باید اشاره‌ای به داستان‌های صادق هدایت و ابراهیم گلستان و بهرام صادقی بکند، یک دوره‌ای هم مد شده بود همه از داستان‌های شمیم بهار حرف می‌زدند. همه‌ی این‌ها داستان‌نویس‌های بزرگی هستند –البته اگر بتوانیم شمیم بهار را با همان چند داستان کنار سه اسم دیگر قرار دهیم– بعد از انقلاب هم داستان کوتاهِ خوب کم نداشته‌ایم؛ از کورش اسدی، شهریار مندنی‌پور، محمد کشاورز، محمدرضا صفدری، حسین مرتضاییان آبکنار و علی خدایی بگیرید تا برسیم به جوان‌ترها، مثل پیمان اسماعیلی و حمیدرضا نجفی. همه‌ی این‌ها -و خیلی‌های دیگر که اگر بخواهیم نام‌شان را بیاوریم به یک فهرستِ بلندبالا می‌رسیم -در کارنامه‌شان داستان‌هایی دارند که چیزی به داستانِ کوتاهِ ما اضافه کرده است؛ از این‌ها که بگذریم اما، برای من، گلشیری داستان‌نویس دیگری است و به قول معروف، در داستان‌نویسی،  «آقا»ی ما گلشیری است!


ادبیات ما: «مرگ‌بازی» به نظر تلفیقی‌ست از قصه‌گویی و فرم‌های روایی‌ای که هیچ‌وقت به سمتِ پیچیده شدن نمی‌روند و تقریباً در تمامی داستان‌ها با روایت‌های خطی مواجه هستیم. به نظرت نقش بازی‌های فرمیک در داستان کوتاه چقدر است؟

فکر می‌کنم قبل از هرچیز باید تکلیف‌مان را با این «بازی‌های فرمیک» مشخص کنیم و ببینیم که دقیقاً از چه حرف می‌زنیم. آیا ساختار داستان در این بازی‌ها نقش دارد؟ ساختِ جملات چطور؟ زبان و نظرگاه و شیوه‌ی روایت در این بازی حضور ندارند؟ اصلاً مقصودمان از پیچیدگی و فرم چیست؟ ماجرا راست‌اش برای من به این سادگی نیست... حالا برای من جالب است که بعضی‌ها در داستانِ «سیگار نیم سوخته‌ی روی دیوار» یا «مرگ‌بازی» من را متهم به پیچیده‌نویسی کردند و حتی یکی از منتقدان که سال‌هاست با چند روزنامه و شبکه‌ی رادیویی همکاری می‌کند و از نوازش کتاب‌ها و نویسنده‌ها غافل نمی‌شود، نتوانسته بود با داستان «دفترچه‌ی کوچک خاطرات من» ارتباط برقرار کند و می‌پرسید شخصیتِ داستانِ تو برای چه آدم‌ها را می‌کشد... از یک جایی به‌بعد، نگاه آدم‌هاست که به چیزهای دور و برمان ارزش می‌دهد. برای من، شاید مهم‌ترین هدف این باشد که تنها قصه‌ای برای گفتن داشته باشم، عرصه‌های تازه‌ای را در داستان‌نویسی‌ تجربه کنم و در کنار این‌ها مخاطبم را هم آزار ندهم. دیگران ممکن است نظر دیگری داشته باشند و دنبال چیز دیگری باشند. این فضا به اندازه‌ی همه‌ی آدم‌ها و سلیقه‌ها جا دارد، پس بگذاریم هرکسی آن‌طور که دوست دارد و می‌تواند بنویسد و مخاطب‌اش را انتخاب کند.

ادبیات ما: برای من کمی عجیب است که کسی «مرگ‌بازی» را کتابی پیچیده بداند! پیچیده بودن با اینکه کسی منظور داستانی را نفهمد به‌نظرم فرق می‌کند. خودِ داستان «مرگ‌بازی» اگر توصیفِ ذهنی و آشفته‌اش دردسری در درکِ داستان درست نکند -که نمی کند- باقی عناصر داستان دقیق و به‌جا هستند. بحث فرم‌های زبانی هم در نهایت به انتخاب نویسنده برمی‌گردد و خلاقیت‌اش و تنها می شود پرسید چرا در چند داستان زبان معیار در دیالوگ‌ها حفظ می‌شود و در چند تا می‌شکند که من نمی‌توانم دلیلی برایش پیدا کنم. امّا چیزی که داستانِ‌ کوتاهِ ما  الان کم دارد قصه است و کارهای تجربی دارد به داستان‌نویسی ما لطمه می‌زند. فرم‌های روایی هرروز کمرنگ‌تر می‌شوند یا آنقدر پیچیده که خواننده توی همان چند خط اول گم می‌شود. برای مثال یک‌نفر می‌آید و در یک داستان چند صفحه‌ای ده تا راوی مختلف انتخاب می‌کند یا سعی می‌کند با کلیدِ اشتباه دادن مخاطب را گیج کند! که این‌ها بیشتر شبیه به ایده‌های دستمالی‌شده‌ي ادبیاتِ ترجمه هستند که از نویسنده‌های معروفِ کشورهای دیگر به ما رسیده‌اند. حالا به نظرت پدرام رضایی‌زاده در «مرگ بازی» توانسته به میانگینی از قصه‌گویی و تکنیک برسد و از افراط و تفریط دور شود؟
خب برای من هم عجیب است، چون قرار من و این کتاب چیز دیگری بوده؛ حالا یک‌وقت‌هایی هم آدم از پس قرارهایش بر نمی‌آید، این چیزی است که به جای کلی‌گویی می‌شود درباره‌اش بحث کرد و دلیل آورد برایش. درباره‌ی دیالوگ‌ها حق با توست و داستان‌ها یک‌دست نیستند. واقعیت‌اش این است که من هم پیش از انتشار درگیر این مسأله بودم. اما بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خیلی هم اهمیتی نداشته باشد این موضوع. چطور بگویم؛ خیلی وقت‌ها این داستان است که برای تو تعیینِ تکلیف می‌کند و وقتی هر دو شکلِ ماجرا درست هستند و هیچ‌کدام در نهایت بر دیگری برتری ندارند، وقتی در نهایت خواننده در ذهن‌اش دیالوگ را آن‌طور که عادت دارد –حالا شکسته یا کتابی- می‌خواند و تنها لحن و زبان است که در این میان اهمیت دارد نه ساخت و شکلِ کلمات، بهتر است اجازه بدهی فضا و شخصیت‌های داستان راه را به تو نشان بدهند. درباره‌ی «مرگ‌بازی» هم تو باید حرف بزنی و بگویی من هنوز روی بام‌اش ایستاده‌ام یا از یک‌ طرف سقوط کرده‌ام. من فقط می‌توانم دوباره و این‌بار با تأکید بیشتر بگویم که قصه‌گویی را دوست دارم، دنبال تجربه‌ کردنِ فضاهای تازه هستم و از نوشتن این داستان‌ها هم لذّت برده‌ام، باقیِ‌ حرف‌ها را امّا مخاطب باید بگوید.

ادبیات ما: به نظرت نثر و زبان «مرگ بازي» چقدر مدیون شاعر بودنِ پدرام رضایی‌زاده است. مجموعه‌ای که رگه‌های عشق و زبان عاشقانه توی بیشتر داستان‌هاش وجود دارد؟
در دو داستانِ «ماه امشب در می‌زند» و «مرگ‌بازی» بیشتر... من هیچ‌وقت خودم را شاعر ندانسته‌ام، اما همه‌ی این سال‌ها مخاطبِ جدیِ شعر بوده‌ام و گاهی چیزکی هم برای خودم نوشته‌ام. شعر، امکانی است برای متفاوت دیدن و جز این، انتخابِ درست اوج و فرود و ایجاز را هم به مخاطبِ جدی‌اش یاد می‌دهد و همین‌طور بازی با کلمات را.  البته زبان شاعرانه یک چیز است و زبان به قول تو عاشقانه یک چیز دیگر و برای داستان‌های شاعرانه شاید بشود سراغ بعضی کارهای بیژن نجدی رفت... این دو داستانی که نام بردم هم به نظرم، بیش از هرچیز وام‌دار عشق و تراژدی‌اند.

ادبیات ما: این چند ساله انتشاراتی‌ها خیلی بیشتر از قبل از نویسنده اولی‌ها حمایت می‌کنند و ما می‌بینیم ماه‌به‌ماه با تعداد نسبتاً زیادی از کتاب‌های تازه‌چاپ‌شده مواجهیم. اولاً این اتفاق را اتفاقی خوب می دانی یا نه و دوم اینکه به‌نظرت توی این بازار شلوغ و با وجود سانسورِ وحشتناک و نظارتِ کیفی ضعیف چطور می‌شود پرفروش شد؟
چرا بد باشد؟ من واقعاً از این هجوم‌های گاه و بی‌گاه به ناشران –مخصوصا در فضای مجازی- سردر نمی‌آورم. اتفاقاً در چنین شرایطی است که کیفیت معنی می‌دهد و مخاطب هم حق انتخاب دارد. این وسط چه کسی باید نگران باشد؟ کسی که احساس می‌کند با حضور دیگران جای او تنگ‌تر می‌شود یا آن‌که نگران از دست دادن مخاطب است؟ بله، من هم قبول دارم که باید ملاک و سنگِ محکی هم وسط باشد، اما مگر این دوستان کارشناسی که با ناشران همکاری می‌کنند داستان را نمی‌فهمند؟ کدام نویسنده یا ناشری را سراغ دارید که از آبرو و اعتبار خودش بگذرد و بی‌جهت از کاری دفاع کند؟ یعنی چشمه و ققنوس و مرکز و ثالث و دیگران اشتباه می‌کنند و همگی را باید به جرمِ خیانت به ادبیات محکوم کرد و چند کامنت‌گذارِ بی‌نام‌ونشان –که حتی شهامت آن‌که پای نظرشان بایستند را هم ندارند-  با هویت‌های جعلی‌شان درست می‌گویند؟ حالا ما با یک گروهِ تازه از نویسندگان مواجهيم که پاسخِ اعتمادِ ناشران به نویسندگانِ جوان را داده‌اند...من شک ندارم که در سال‌های آینده از امیرحسین یزدان‌بد، علی چنگیزی، سینا دادخواه، حامد اسماعیلیون، مهدی ربی، حامد حبیبی، وحید پاک‌طینت و... بیشتر خواهیم شنید، همان‌گونه که امروز نتیجه‌ی اعتماد به نویسندگانی مثلِ محمدحسن شهسواری، مهسا محب‌علی، محمد حسینی و... در دهه‌ی گذشته را می‌بینیم. درباره‌ی بخشِ دوم سوال‌ات هم گمان می‌کنم بهتر باشد سراغِ ناشران بروی، گرچه شاید بد نباشد بگویم که با پیش‌فرض‌هایت مخالفم.

ادبیات ما: یعنی به نظرت توی بازار نشر امروز اگر کتابی مشکل ممیزی ارشادی نداشته باشد و نویسنده‌اش بتواند مقداری از جیبش خرج کند آیا سد دیگری جلوی رویش برای چاپ کتاب وجود دارد؟
من نمی‌فهمم منظورت از خرج کردن از جیب چیست... قراردادهای نشر چشمه که حرفه‌ای است و نه تنها پولی نمی‌گیرند که به کتاب‌اولی‌ها و نویسندگان جوان هم مثل دیگر نویسندگان‌شان حق‌التألیف می‌دهند و حق‌التألیف‌شان از بسیاری از ناشران هم بیشتر است. ققنوس و مرکز هم تا جایی که من خبر دارم همین‌گونه‌اند و حالا اگر گاهی حق‌التألیف ندهند، پولی هم نمی‌گیرند. ناشرانِ شریفِ دیگری هم هستند که اعتبار و نام‌شان را نمی‌فروشند و تا به کاری اعتقاد نداشته باشند، آن را چاپ نمی‌کنند. حالا می‌شود درباره‌ی قراردادهای یک‌طرفه‌ای که بعضی ناشران با نویسندگانِ جوان می‌بندند حرف زد، اما پول گرفتن و چاپ کردنِ کتاب چیزی نیست که بشود ازش دفاع کرد؛ هرچند وجود دارد متأسفانه و خیلی از نویسندگان جوان هم تجربه‌اش کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر کتابی قابل دفاع باشد، مخاطب داشته باشد و مشکلِ ممیزی هم نداشته باشد، سدِ دیگری پیش رویش نیست. البته ماجراهای بعد از انتشار چیزِ دیگری است و قصه‌ی دیگری دارد.



ادبیات ما: با توجه به اینکه چندین سال است که مشغول به کار روزنامه‌نگاری هستی وضعیتِ امروز و آینده‌ي این شغل را چطور می‌بینی؟

روزنامه‌نگاری هیچ‌وقت حرفه‌ی من نبوده، اما در همه‌ی این سال‌ها تا دل‌ات بخواهد حق‌التحریرهای یادداشت‌هایم گم‌ و گور شده است. وضع برای دوستان روزنامه‌نگارم از این هم بدتر است. بخشی از مشکلات به هرحال وابسته به توقیف‌ها و تعدیل نیروهای ناگهانی و اجباری است اما متأسفانه سهمِ اصلی به نگاهِ غیرحرفه‌ای و حتی آزار دهنده‌ی بعضی مدیرانِ مطبوعات برمی‌گردد. من آدم‌هایی را در این فضا می‌شناسم که به‌جای کار فرهنگی و اداره‌ی یک روزنامه یا مجله باید مدیریت یک بازار میوه و تره‌بار را قبول کنند –هدفم مقایسه و تحقیر نیست، از خصوصیات اخلاقی و رفتار آدم‌ها حرف می‌زنم– بعد جالب است همین آدم‌ها می‌آیند از این انتقاد می‌کنند که فلان مدیر یا فلان آدمِ نظامی در جایگاهی که باید نیست و در جای غلطی نشسته. حالا توی همچین فضایی، وقتی مشکلِ بیمه و حقوق و امنیتِ شغلی و حق‌التحریر و هزار و یک اسرار مگوی دیگر وسط است، دیگر چه جایی برای کیفیت می‌ماند؟ نتیجه این می‌شود که دیگر تواناییِ آدم‌ها مطرح نیست و شما می‌روید سراغ آدم‌هایی که قبل از هرچیز بتوانند با شرایط شما کنار بیایند، نظارتی هم در کار نیست. بعد همین آدم‌های نوظهور، این‌جا و آن‌جا می‌نشینند، به عالم و آدم ناسزا می‌گویند، خودشان را امید آینده‌ی نقدِ ایران معرفی می‌کنند، مبارز می‌طلبند و جز خودشان هیچ‌کس را قبول ندارند. طبیعی است در چنین اوضاع و احوالی، آدم‌هایی که دورانِ طلایی مطبوعات ایران را دیده‌اند، سختی کشیده‌اند و جان‌کنده‌اند و خوانده‌اند و خوانده‌اند تا بالا آمده‌اند،  به هم بریزند، عصبانی بشوند و یکی‌شان بشود مهدی یزدانی‌خرم و آن یادداشتِ مهم را در «نافه» بنویسد. من به احمد غلامی احترام می‌گذارم و خودم را همیشه مدیون او می‌دانم، با بعضی حرف‌های مهدی یزدانی‌خرم در آن یادداشت هم موافق نیستم، اما گمان می‌کنم اگر آقای غلامی بنشینند و روزهای طلاییِ «شرق» را با امروز مقایسه کنند، به مهدی یزدانی‌خرم و موافقانِ او تاحدّی حق بدهند؛ دوره‌ای که امثالِ پیمان اسماعیلی و فرشته احمدی و امید نیک‌فرجام و محمدحسن شهسواری، دکتر عباس پژمان و خیلی‌های دیگر را داشت، نیروهای ثابت‌اش همان‌ تیمی که ازشان یاد کردم بودند و احمد غلامی‌اش هم هنوز گرفتارِ سیاست نشده بود.

ادبیات ما: خود من هم با تمام حرف‌های یزدانی‌خرم و مقدمه‌اش موافقم و به نظرم چیزی که یزدانی‌خرم دارد می‌گوید حرف همه‌ي ماست اما به نظرت نمي‌رسد توی شرایطی که ما هنوز یک پایگاهِ درست و ثابت توی روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون يا هر جای دیگری برای انتقاد و صحبت نداریم این اعلان جنگ کردن کمی بی‌موقع باشد؟
خود یزدانی‌خرم هم در یادداشتِ دوم‌اش، به‌نوعی به این انتقادات پاسخ می‌دهد. به نظر من جنگی در کار نیست اما باید از مشخص شدن مرزها  و شفاف شدن این فضای غبارآلود استقبال کرد. تمامِ این سال‌ها، اهل ادبیات گرفتار صلحی آمیخته با ریاکاری بوده‌اند. توی چشم‌های همدیگر نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم اما پشتِ‌سر، به کمتر از یاد کردن از جد و آبادِ همدیگر رضایت نمی‌دهیم. از این‌همه ریاکاری و مصلحت‌اندیشی به کجا رسیده‌ایم که حالا از صراحت می‌ترسیم؟ بگذار کمی رودروی هم مشقِ شمشیر کنیم، غبارها که بنشینند، تردیدها که از میان بروند، فضا که شفاف‌تر شود و آدم‌ها عیار و جنس واقعی‌شان را نشان بدهند، می‌شود از اعتماد و احترام حرف زد و امیدوار بود به باهم بودن. 

ادبیات ما: پس تو هم موافق یک رفرمِ اساسی توی سیستم ژورنالیستی هستی؟
این ما هستیم که باید عوض شویم؛ هروقت توانستیم از این –به‌قول گلشیری- روابط قومی-قبیله‌ای و بده بستان‌ها و در پسله حرف زدن‌ها و ریاکاری‌ها فاصله بگیریم، می‌توانیم امیدوارم باشیم به اصلاحِ چیزهای دیگر.

ادبيات ما: پدرام جان کتاب بعدی‌ات کی آماده می‌شود؟ دوباره سراغ داستانِ کوتاه رفته‌ای یا این‌بار ما از پدرام رضایی‌زاده رمان خواهیم دید؟
نمی‌دانم... شاید همین امسال تمام شود، شاید هم سالِ بعد. چندسالی هست که با فضای این رمان درگیرم، دلم می‌خواست کار اولم این رمان باشد که نشد، چندباری زمینم زد و ناامیدم کرد، امّا یکی دوماه پیش بالاخره تمام شد، هرچند هنوز فاصله دارد با چیزی که دوست دارم باشد. فعلاً سرگرم بازنویسی‌ام و امیدوارم بتوانم به آن‌ جایی که باید، برسانم‌اش.

ادبیات ما: یک بحثِ ادبیِ تخصصی! به‌نظرت چرا آرژانتین باخت و از همه مهم‌تر چرا مارادونای بزرگ به آلمان باخت؟ یعنی تقصیرِ اختاپوسِ آلمانی‌ها بود؟
شاید چون هوادارانی مثل ما داشت، هوادارانی که ایمان‌‌شان را به پیش‌گویی‌های یک اختاپوس فروختند.
ادبيات ما: خیلی ممنون که وقت‌ات رو به ما دادی و با حوصله پای صحبت‌ها نشستی.

 

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در یکشنبه ششم شهریور 1390 و ساعت 16:59  
 مــعــرفــی

  شماره‌ي ۱۵    معرفي كتاب    امير معدني‌پور 

عنوان: زمين سوخته | نويسنده: احمد محمود

انتشارات: معين

مصايبِ زمان‌بنديِ نادرست

الحق‌والانصاف درست گفته‌اند كه: «هر كار را زماني است.» كار اگر به وقت‌اش انجام شد كه هيچ، اما اگر زمان‌اش گذشت ديگر به‌درد نمي‌خورد.

قرار بود اين متن، يادداشتي باشد بر معرفي كتاب "زمين سوخته"، اثر احمد محمود، اما به دلايلي كه در حوصله‌ي اين نوشته نمي‌گنجد اين اتفاق نيفتاد و آنقدر نوشتن‌اش به تعويق افتاد كه ديگر تازگي‌اش را از دست داد. شوق و ذوق و حوصله‌اش از دست رفت و ديگر به‌دست نيامد. كارِ امروز را به فردا انداختن، عاقبت‌اش همين است به گمانم.

اين يك معذرت‌خواهي است؛ به‌خاطر كاري كه به‌موقع انجام نشد. اميد است كه درسي عبرت‌آموز باشد براي همه –به‌خصوص نگارنده‌ي اين سطور- كه هر كار را در زمانِ خود انجام بدهند(بدهيم).

        

|+| نوشته شده توسط بر-و-بچه‌هایِ فانوس در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت 16:26