|
مــعــرفــي
شمارهي 18 معرفي كتاب مليحه بهارلو عنوان: سالِ بلوا نويسنده: عباس معروفي انتشارات: ققنوس "سال بلوا"، سومین رُمان عباس معروفی است که بعد از "سمفونی مردگان"، در فاصلهی سالهای 68 تا 71 نوشته شده است. البته اولین رمان او با عنوان "ذوبشده" در زمان خودش چاپ نمیشود و بیستوشش سال دیرتر بهدست خوانندگاناش میرسد. محل وقوع داستانِ "سال بلوا"، شهر سنگسر است. سنگسر که اکنون به آن مهدیشهر میگویند، از شهرهای استان سمنان است و درواقع خود عباس معروفی هم اصالتاً متعلق به همانجا است. کتاب، شامل هفت فصل است که هرکدام از شب یکام تا شب هفتام عنوانبندی شده است. در ابتدای هر فصل، صحبت از دار است، دار درازی که سایهاش روی شهر افتاده، که برپا شده تا امنیت را در شهر برقرار کند، اما با برپایی آن، نه تنها امنیتی برقرار نمیشود، بلکه بینظمی و قتل و غارت، بیشتر هم میشود. همچنین"دنگ دنگ دنگ"ساعت لنگری سرسرا که همهجا در طول داستان صدایش به گوش میرسد. سال بلوا داستانی است دربارهی تباهی آدمها. همهی شخصیتهای این داستان، به نوعی بدبخت و تنها هستند. شخصیت اصلی کتاب، زنی است به نام "نوشافرین" که دختر سرهنگ نیلوفری است، سرهنگ نیلوفریِ شکست خوردهای که از شیراز به سنگسر آمده و بزرگترین خانهی سنگسر را با باغاش خریده و منتظر نامهی شاه است که او را به مرکز دعوت کند. او تا آخر عمرش در انتظار رسیدن آن حکم است، حکمی که هرگز به دستاش نمیرسد. پدر که آرزو داشته نوشا را عروس شاه کند، آنقدر انتظار میکشد و آنقدر گریه میکند تا اینکه کور میشود و زندگیاش را با بو کردن لباسهای نوشا و حسرتِ ندیدن صورت او به پایان میرساند، به قول مادر، دو سال قبل از فرارسیدن مرگاش مرده بوده است. مادر، بعد از مرگ پدر، حضورش کمرنگ و کمرنگترمیشود، مرضِ ناامنی دارد، همهی درها را باز میگذارد و از صبح تا شب تسبیح میگرداند. انگار که روزگاری زن قدرتمندترین مرد منطقهی فارس نبوده و یکروز با شاه قدم نزده و شام نخورده است. نوشا که دختری زیبا و شیطان بود و زمین و زمان را بههم میریخت، حالا گوشهی تخت افتاده و در آن اتاق تاریک و خاموش بیهوش شده است، در ظاهر از ضربههای قنداق تفنگ که شوهرش،معصوم، بر سر و بدناش فرود آورده و در واقع از عشق حسینا و حسرت یک لحظه دیدن او. حسینا که به این شهر آمده تا دنبال برادرهایش بگردد، حالا دنبال خودش میگردد. او عاشق نوشاست، هرشب میرود یک گوشهی مِیفروشی مینشیند، شیشهی پنجره را به اندازهی یک کف دست پاک میکند و از آنجا زل میزد به ایوان خانهی نوشا، به این امید که او از آنجا بگذرد. اما حالا هیچکس هیچ خبری از او ندارد، انگار آن شهر اصلاً کوزهگری نداشته و نوشا همهی آن ماجراها را در خواب دیده است. جاوید، خدمتکار باوفای آنها، همهی وقتاش را درگرمخانهاش میگذراند، جلوی آتش مینشیند و به صدای سوختن چوب گوش میدهد. دکتر معصوم سیوششساله با نوشای هفدهساله ازدواج میکند. او فقط دنبال جمع کردن پول است، پولهایش را در یک صندوق آهنی میگذارد و برای بیشتر کردن تعداد مریضهایش و برای به دار آویختن حسینا، شایع میکند که در شهر، جذام آمده و عامل اصلی آن هم حسیناست که باید اعدام شود تا ریشهی جذام از بین برود. عاقبت، دکتر معصوم دیوانه میشود و از دارالمجانین سر درمیآورد. کسی هم هست به اسم میرزا حبیب رزمآرا که برای مردم قبله تعیین میکند و آنها را میترساند که قبلهشان درست نبوده و رو به خدا نماز نخواندهاند و همهی عباداتشان باطل است. یک مستر ملکوم آلمانی هم هست که آمده تا از کوه پیغمبران به کافرقلعه پل بزند و بهقول میرزا حبیب رزمآرامیخواهد بین کفر و ایمان پل بزند و درنهایت با چیزهایی که از کافرقلعه پیدا کرده، یکدفعه غیباش میزند. و سروان خسروی که فقط دلاش به این خوش است که همهی خیابانها به خیابان خسروی ختم میشوند، همان خیابان خسروی که تا قبل از مرگ سرهنگ نیلوفری، خیابان نیلوفری بوده است. داستان به صورت جریان سیال ذهن روایت میشود و زمان گذشته و حال، درهم تنیده شده است. درواقع کل ماجرای داستان در شب یکام به صورت پراکنده بیان شده و بعد در طول کتاب، ذرهذره از همهچیز گرهگشایی میشود. شب یکام قویترین و بهترین بخش کتاب است و داستان از زبان نوشافرین روایت میشود، بعد به ترتیب در فصلهای زوج، راوی به دانای کل تغییر میکند و در فصلهای فرد، اول شخص است و بهنظر من، وقتی راوی از اول شخص به دانای کل تغییر میکند، از جذابیت داستان کاسته میشود. همچنین کل داستان، همراه با افسانه و اسطوره پیش میرود و تا آخر کتاب، همراه با بیان داستان، به سرگذشت شخصیتها در افسانه هم پِی میبریم. |+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:48 مــعــرفــي
شمارهي ۱۷ معرفي كتاب امين علياكبري
عنوان: زندانيِ باغان (از مجموعهيِ «نيمهيِ تاريكِ ماه») نويسنده: هوشنگ گلشيري انتشارات: نیلوفر «زندانيِ باغان» را با صدايِ گلشيري شنيدم اولينبار. در همايشي كه سالِ گذشته بهمناسبتِ درگذشتِ او در دانشگاه تهران برگزار شد. در اين همايش فيلمِ داستانخوانيِ گلشيري در آلمان پخش شد كه در حالِ خواندنِ داستان كوتاهِ «زندانيِ باغان» بود. بعدها خودم داستان را خواندم، اما اينبار تفاوت در اين بود كه داستاني را ميخواندم و صدايِ نويسنده از ابتدا تا انتها در گوشم بود و احساس ميكردم او دارد داستان را برايم تعريف ميكند. باغان، مكانيست خيالي كه در برخي از داستانهايِ گلشيري از جمله «نقاشِ باغاني» با آن روبهرو ميشويم. داستانِ «زندانيِ باغان» برميگردد به خوابي كه شبي گلشيري ديده و بعد تمامِ اتفاقاتِ آن خواب را بهرويِ كاغذ آورده و شده اين داستان. داستان بهصورتِ يك نامهنگاري شروع ميشود. "سلام ناصر جان! نامهات رسيد. خوشحالِمان كرد. ممنون كه يادِ ما كردي. ما هم خوبيم، هستيم، اينجاييم. يك جاييست شبيهِ ماسوله، يا همان باغانِ خودِ من، اما اينجا خانهها بر بدنهيِ اين شيبي كه هست بنا شده، از آن بالا تا آن پايينِِ پايين" ناصر، در واقع ناصرِ زراعتيست. دوستِ صميميِ هوشنگِ گلشيري كه از اعضايِ اصليِ جلسهيِ داستاننويسي گلشيري و رفقاياش بود و بعدها رختِ سفر بربست و تركِ وطن كرد. نويسنده در اين داستان برايِ ناصر از باغان ميگويد و به ذكرِ محيطِ اين روستا ميپردازد و بعد كمكم ميرود سراغِ اتفاقي كه در اين باغ براي او افتاده است. تعهّدِ اجتماعيِ نويسنده كه گلشيري و برخي ديگر به معنايِ واقعي به آن پايبند بودند در اين داستان نمود پيدا ميكند. اينكه نويسنده نسبت به شرايطِ اجتماعي و تاريخي و سياسيِ كشورش بيتفاوت نبوده و روشنفكري را در نگراني از اوضاعِ كشورش معنا ميكند. البته اوجِ پديدار شدنِ اين تعهّد در داستانِ «فتحنامهي مغان» است كه اتفاقاً در همين مجموعهيِ «نيمهيِ تاريكِ ماه» گنجانده شده و يكي از شاهكارهايِ داستان كوتاهِِ گلشيري ميباشد. در «زندانيِ باغان» نويسنده توسطِ عدّهاي افرادِ ناشناس، موردِ سوال و جوابهايِ ممتد قرار ميگيرد. سوالهايي كه گاهي هيچ ربطي به هم ندارند و گاهي نويسنده را متهّم به كارهايي ميكنند كه هيچگاه مرتكب نشده و فقط در داستانها و تفكراتاش رخ داده، آنجا كه بازجو ميگويد: "خودتي، من خواندهام، همهيِ كارهات را خواندهام، ميدانم كه هستي. حالا هم هرچه بخواهي هست از […] بگير تا بيوه، حتي شوهردارش هم هست، تو كه بدت نميآيد؟" "من بايد برگردم، بچههام منتظرند، زنم..." يا آنجا كه او را به جرمِ شخصيتهايِ داستانياش متّهم ميكنند: "آنجا چي كه تويِ مهتابي نشستهاي، هر شب مينشيني و نرمنرم عرقات را مزهمزه ميكني؟" "آن كه داستان است، يكي ديگر است، راعي است." (اشاره به داستانِ «برّهيِ گمشدهيِ راعي») "اگر خودت نكرده باشي كه نميتواني بنويسياش." "داستان است، تازه مالِ بيستوچند سال پيش است." يا جايي ديگر كه نويسنده در جوابِ اين سوالهايِ پيدرپي ميگويد: "اينها همه داستان است. گاهي باور كنيد بعضيها را خواب ديدهام، مثل همين كه همين حالا..." اوجِ اين سوال و جوابها شايد جاييست كه بازجو اصرار دارد جرمي را به اين نويسنده نسبت دهد و ميگويد: "كه يادت نيست؟ من يادت ميآورم، بعد، بعدش زنِ بيچاره يكدفه ميبيند با بالاتنهيِ لخت جلوي يك لندهوري مثلِ تو نشسته، ميزند زير گريه." "عرض كردم من اين را ننوشتهام." "مينويسي، يكروزي بالاخره مينويسياش!" و اين همان تعهّديست كه از آن صحبت كرديم. پس دليلهاي بسياري ميتوان پيدا كرد براي اينكه گلشيري، گلشيري شود. براي اينكه آثاري خلق كند كه او را تبديل به يكي از بزرگترين نويسندگانِ معاصر ايران كند. نويسندهاي كه بدونِ شك براي هميشه در ادبياتِ ايران حضور خواهد داشت و آثارش تأثيرِ خودشان را بر نسلهايِ پياپيِِ پيگيرِ ادبياتِ معاصر خواهند گذاشت. مجموعهداستانِ «نيمهيِ تاريكِ ماه» مجموعهيِ ارزشمند و بيبديليست. داستانهايِ آن، به گفتهيِ فرزانه طاهري(همسر گلشيري)، به ترتيبِ تاريخِ نگارش مرتّب شدهاند. همچنين فرزانه طاهري در مقدّمهي ابتدايِ كتاب گفته: "... امّا ميدانم -و كمو بيش به يقين- كه اگر گزيده هم ميداد، قطعاً با همين داستانِ «زندانيِ باغان» آن را به پايان ميبرد كه بهدليلِ تاريخ نگارشاش پايانبخشِ اين مجموعه است." در پايانِ «زندانيِ باغان» بازجو ميگويد: "شيطانايد شماها، همهيِ اينها كه مينويسيد وسوسهي شيطانيست، انگار كه خدا نيست، انگار كه هيچوقت هيچ آدمي روي زمين نيست كه رو به قبله بنشيند و هي بگويد، تا صبحِ سحر بگويد: «العفو، خدايا العفو» آخر من از تو ميپرسم، اينها چه نوشتن دارد؟ چرا بايد همهش از اين چيزها نوشت؟" "حالا من چي بنويسم؟" و در پايان، نويسنده خطاب به ناصر ميگويد: "... من هم مينويسم، مثل حالا كه برايِ تو مينويسم، مينويسم كه بداني و اگر دلات خواست بيايي. جايِ بدي نيست. جا برايِ تو هم هست، اصلاً ميداني، با زن و بچههات بيا." «زندانيِ باغان» يكي از زيباترين داستانهايِ اين مجموعه است و بهراستي ميتوان قلمِ سحرآميز و منحصر بهفردِ گلشيري را در اين داستان ديد و ستود. داستاني كه خواندناش، تا مدّتها ذهن را درگيرِ باغان و نويسندهاش و نويسندگي ميكند. برايِ من، گلشيري تداعيكنندهيِ بسياري از نوستالژيهايِ دور و نزديك است. تداعيكنندهيِ لذّتهايِ گوناگوني كه با خواندنِ آثار او بهره بردهام. از همينروست كه او را متعهّدترين نويسندهي معاصرِ ايران ميدانم. بدونِ شك، «شازده احتجاب»، «جننامه»، «برّهيِ گمشدهيِ راعي» و... خيلي از داستانهايِ بلند و كوتاهِ او، برايِ هميشه، معاصرِ زمانهشان خواهند بود و هيچگاه طراوت و تازگيِشان را از دست نخواهند داد. چيزي كه هست، قلمِ گلشيري را بايد كشف كرد، تنها سختيِ كار همينجاست، از آن به بعدش ديگر تماماً لذّت است و آموختن و كشف كردن. مطمئناً خواندنِ دوباره و سهبارهيِ «شازده احتجاب»، به اين ميارزد كه اثري را كه بهعنوانِ يكي از سه اثرِ برترِ صد سال داستاننويسيِ ايران انتخاب شده، بخوانيم و كشف كنيم. خالي از لذّت نخواهد بود.
|+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 20:3 گـفـتوگـو
توضيح: مطالبِ پربينندهي سايتِ ادبيِ «ادبیاتِ ما» با هماهنگي و اجازهي قبلي از مديريتِ سايت، در اين وبلاگ بازنشر ميشود. تذكر: هرگونه استفاده از كل و يا قسمتي از اين مطالب، بدونِ اجازهنامهی كتبيِ مديريتِ سايتِ «ادبياتِ ما»، ممنوع ميباشد. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفتوگو شمارهي ۲ گفتوگو با محمدرضا گودرزی تنها میتوان چگونه ننوشتن را آموزش داد. پيشگفتار: صحبت بر سر کارِ کارگاههای داستاننویسی شاید بحثِ جدیدی در ادبیاتِ ما نباشد امّا اینبار تصمیم گرفتیم که سراغِ یکی از نویسندگان و مدرسانِ قدیمی کشور برویم و بدونِ هیچ جبههگیری موافق و مخالفی ببینیم که در درونِ این کارگاهها چه میگذرد و این کارگاهها قرار است که چه نتیجهای را در برای اعضایِ خودشان داشته باشند. در ابتدا بهنظرمان صحبت دربارهي این موضوع کمی سخت میآمد امّا با برخوردِ خوب و استقبالی که این مدرسِ قدیمی کارگاههای داستاننویسی داشت همهچیز بهخوبی پیش رفت. حاصلِ این مصاحبهی مفصل در ادامه آمده است و امیدواریم که توانسته باشیم برای سوالهایی که پیش از این دربارهي این مبحثِ مهمِ ادبیات در ذهنها بود پاسخی مناسب پیدا کنیم.
منبع: سايتِ «ادبیاتِ ما» |+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 18:50 مــعــرفــی
شمارهي ۱۶ معرفي كتاب محبوبه معدنيپور عنوان: آن طرفِ خيابان نويسنده: جعفر مدرسصادقي نشر: مركز مقدمه «میدانیم که ادبیات چیزی یاد نمیدهد. ادبیات فراتر از این حرفاست. هیچکس نمیخواهد با خواندن رمان و داستان کوتاه چیزی یاد بگیرد. خواندن ادبیات تجربهای است فراتر از آموختن فراتر از تحقیق و تتبع و فراتر از وقت گذرانی... ادبیات غایتِ آمالِ ماست. ادبیات عالیترین محصولِ زندگی و مقصودِ معشوقِ ماست.» اینها را جعفر مدرسصادقی در مقدمهي مجموعهي «بازخوانی متون کهنِ» خود نوشته.
دربارهي نويسنده جعفر مدرسصادقی نویسندهي و مترجم معاصر ایرانی است. او در سال ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات دبیرستانیاش را در اصفهان به پایان رسانید و برای ادامهي تحصیلات به تهران رفت(۱۳۵۱). اولین داستان کوتاهاش در شمارهي تیرماهِ ۱۳۵۲ ماهنامهي «رودکی» بهچاپ رسید.
مجموعه داستانها اولین کتاباش که مجموعه هشت داستان کوتاه بود -«بچه ها بازی نمی کنند»- در سال ۱۳۵۶ منتشر شد. در همانسال داستان بلندی نوشت به نام «نمایش» که در تابستان ۱۳۵۹ به چاپ رسید. به جز این دو کتابِ اول، چهار مجموعه داستان کوتاه از این نویسنده به چاپ رسیده که از این قرار است : - قسمت دیگران و داستانهای دیگر(۱۳۶۴) - دوازده داستان(۱۳۶۹) - کنار دریا مرخصی و آزادی(۱۳۷۷) - آنطرف خیابان(۱۳۸۱)
رمانها - گاو خونی(۱۳۶۲) - بالون مهتا(۱۳۶۸) - سفر کسرا(۱۳۶۸) - ناکجاآباد(۱۳۶۹) - کلهی اسب(۱۳۷۰) - شریک جرم(۱۳۷۲) - عرض حال(۱۳۷۶) - شاه کلید(۱۳۷۸) - من تا صبح بیدارم(۱۳۸۲) - آب و خاک(۱۳۸۴) و...
ترجمهها و تصحیحها این نویسنده علاوه بر داستاننویسی در دو حوزهي ترجمه و ویرایشِ متونِ کلاسیک هم کار کرده است. مجموعهای از ترجمههای او شامل ترجمهی هفت داستان کوتاه از: شرلی جکسون، آن تایلر، آن بیتی، جان آپدایک، ریموند کارور، توبیاس ولف و کازوِئو ایشیگورو، بهنام «لاتاری چخوف و داستانهای دیگر» منتشر شده است(۱۳۷۱). از مجوعهي بازخوانیِ متونِ كهن، شاملِ ویرایشهای جدیدی از آثار منثور ادبیات کلاسیک فارسی، هشت کتاب تا کنون به چاپ رسیده است: - ترجمهي تفسیر طبری - مقالات مولانا - تاریخ سیستان - سیرت رسولالله - عجایبنامه - قصههای شیخ اشراق - تاریخ بیهقی ویرایشِ جدیدی از ترجمهي میرزاحبیب اصفهانی از کتابِ «سرگذشت حاجیبابای اصفهانی»(۱۳۷۹) و ویرایش جدیدی از «تفسیر عتیق نیشابوری»(۱۳۸۰) و نیز برگزیدهای از داستانهای کوتاهِ صادق هدایت بهنامِ «صادق هدایتِ داستاننویس»(۱۳۸۰) خارج از مجموعهي بازخوانیِ متونِ كهن به چاپ رسیدهاند.
آنطرف خيابان کتاب، چهار داستان دارد با نامهای: «آن طرف خیابان»؛ دختری که تحت تأثیر محبتها و توجههای استاد نقاشاش قرار گرفته و کار نقاشی را جدّی گرفته و نمایشگاه نقاشی بر پا میکند و... «پدرها و پسرها»؛ دو دوستی که اکنون در میانسالی دوباره رو در روی هم قرار گرفتهاند و زندگی و عشق خود و پدرها را مرور میکنند... «باغ مشیر»؛ همکارهای قدیمی که اکنون بههم سر میزنند؛ همکاری که با پول نزول ثروتمند شده و همکار دیگر که با ناراحتی به عمل همکارش فکر میکند و... این داستان جزو داستانهای برگزیدهی داوران دورهی دوم جایزهی هوشنگ گلشیری بود. «برای کی حمام بسازم» پیرمردی که ارباب دهی بوده و اکنون بچههایش به خارج رفتهاند، و او طی نامه ای دارد ماجرای سفر آخرش به روستا را برای دخترش بازگو میکند...
نظر شخصیتهای داستانهای مدرسصادقی قهرمان نیستند؛ آدمهای عادیاند که در دورههای مختلف زندگی میکنند. یکی از ویژگیهای داستانهای مدرسصادقی این است که کلیبافی ندارند و اصلاً قصد ندارند دنیا را تکان دهند.
|+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 و ساعت 18:10 گـفـتوگـو
توضيح: از اين به بعد مطالبِ پربينندهي سايتِ ادبيِ «ادبیاتِ ما» با هماهنگي و اجازهي قبلي از مديريتِ سايت، در اين وبلاگ بازنشر ميشود.
تذكر: هرگونه استفاده از كل و يا قسمتي از اين مطالب، بدونِ اجازهنامهی كتبيِ مديريتِ سايتِ «ادبياتِ ما»، ممنوع ميباشد. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفتوگو شمارهي ۱ گفتوگو با پدرام رضاييزاده «آقا»ی ما گلشیری است!
|+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در یکشنبه ششم شهریور 1390 و ساعت 16:59 مــعــرفــی
شمارهي ۱۵ معرفي كتاب امير معدنيپور عنوان: زمين سوخته | نويسنده: احمد محمود انتشارات: معين مصايبِ زمانبنديِ نادرست الحقوالانصاف درست گفتهاند كه: «هر كار را زماني است.» كار اگر به وقتاش انجام شد كه هيچ، اما اگر زماناش گذشت ديگر بهدرد نميخورد. قرار بود اين متن، يادداشتي باشد بر معرفي كتاب "زمين سوخته"، اثر احمد محمود، اما به دلايلي كه در حوصلهي اين نوشته نميگنجد اين اتفاق نيفتاد و آنقدر نوشتناش به تعويق افتاد كه ديگر تازگياش را از دست داد. شوق و ذوق و حوصلهاش از دست رفت و ديگر بهدست نيامد. كارِ امروز را به فردا انداختن، عاقبتاش همين است به گمانم. اين يك معذرتخواهي است؛ بهخاطر كاري كه بهموقع انجام نشد. اميد است كه درسي عبرتآموز باشد براي همه –بهخصوص نگارندهي اين سطور- كه هر كار را در زمانِ خود انجام بدهند(بدهيم).
|+| نوشته شده توسط بر-و-بچههایِ فانوس در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت 16:26 |
